تبليغاتX
آنتی آواژه
روزنوشت
 

"در تابستان زاییده می شوم !

كسي دستهایم را ،

جايي،

زير باران شايد

در جيبهايش فرو برده باشد "

 

 

خوب كه چي

سه روز ديگه بيست و نه مرداده

و قرار نيست هوا از اين افتضاحي كه هست

حتي يه كم خنك تر بشه

سه روز ديگه

من يه سال ديگه از سي سالگي دور تر مي شم

 

هر سال فكر مي كردم بايد اتفاق عجيبي بيوفته

تصميم غريبي بگيرم

و يا اينكه شادتر باشم و شايد حتي غمگين تر

 

حالا فقط منتظرم اين سه روزه بگذره

و ميثم بياد

 

از سالي كه گذشت راضيم

هنوز نتيجه هاش معلوم نيس

اما حس بهتري نسبت به خودم دارم

 

حس مي كنم سي سالگي مي سازه بهم

 

سه روز ديگه سي و يك سالگي من تموم مي شه

اما آسمان به جاي بالاي سرم در تنم چرخ مي خوره ...

چي از اين بهتر؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 8:39  توسط آناهیتا  | 

 

شعر می خواهد دلم

سطر ها که آبستن شود

از هجوم تصویر های کهنه ،

آغوش های نو .

 

خط های سیاه ،

در هم ،

تنیده در پیج های تن کاغذ.

 

و من دستهام را باد ببرد

ببرد تا آسمان

تا بوسه ای میان خیابان

تا نفس های زیر باران

 

شعر می خواهد دلم

تا عشق بخزد زیر پوستم

توی بالشتم

...

...

...

...

واژه ها را غورت می دهم

تو در من رشد می کنی انارک پاییزه

شعر میان تنت دست و پا می زند

 

خانم ِشاعر باردار است آقایان !

 

من در انتظار زاییدن تو تمام شعر ها را عقیم می کنم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/30ساعت 17:59  توسط آناهیتا  | 

 

گاهی حس می کنی بدهکاری

به هیچکس نه

به خودت

گاهی حس می کنی چیزی در تو هست که باید گفته شه نوشته شه

گاهی حس می کنی از آخرین پستت خیلی وقته که گذشته

گاهی حس می کنی باید بنویسی

اما چیزی برای نوشتن نیست

هر چه هست در توست  ... در اعماق تنت

و به لبها که می رسه از شدت حرارت بودنش بخار می شه انگار

گاهی حس می کنی خوب اینم مال این دوره ست

شاید باید سکوت کرد گاهی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/17ساعت 11:31  توسط آناهیتا  | 

 

شال بنفش من يادگار كودكي كه مي جنبيد در تنم

يادگار خنده هاي خانه زينت الملك

ياد رز هاي بنفش خانه مادربزرگ مجيد

ياد عكس هاي اتفاقيه شجاع

شال بنفش من يادگار حس مادري

ياد بستني و ماشعير كافه فروغ

ياد عاشقانه هاي مجيد

برادرانه هاي شجاع

شال بنفش من هنوز همانقدر بنفش

كه مجيد دوست داشتني

 كه شجاع عزيز

 ...

 

اين پست تقديم به اوناييه كه هنوز بعد از اين همه سكوت

آدرس بلاگ منو تو پيوندهاشون دارن ( مخصوصا تو جوحه جوووونم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت 8:54  توسط آناهیتا  | 

 

می خوام برم تو تَرک

تَرک دنیای مجازی

می خوام اگه هم زخمی می خورم،

دردش واقعی باشه جاش واقعی .

می خوام اگه خندیدم ،

صدای خندیدنم بپیچه یه جایی .

می خوام اگه مشت زدم ،

بمونه جای دستام یه جایی .

می خوام واقعی باشم،

 نه مجازی !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/06ساعت 17:25  توسط آناهیتا 

 

همه چیز در خانه ی ما

کپک می زند

میثم که نباشد

حتی طبع شعر من !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/03ساعت 20:16  توسط آناهیتا  | 

 

كجاي دلتنگي

پيشاني دست هايم را

بوسيدي كه

واژه هايم تب كرد !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30ساعت 9:59  توسط آناهیتا  | 

 

صدای خواهش زمین را

می شنوم ،

در فاصله میان دست هات،

آنجا که کودکی هایمان

میان نگاه های دزدانه

آبتنی می کند .

من پیامبر هوس های خاکیم .

از آسمان هلم داده اند .

به ستون های این تخت ،

بند های پیراهنم را گره زده ام .

کتیبه ای بیاورید ،

داستان همخوابگیم را

برای اجدادم یادداشت بگذارم :

 

عجب کلاهی سرتان رفت !

آسانسور الاهی دکمه هایش خراب است

 

صدای حسرت می آید

 از ریشه های درخت .

گمانم باکره ای 

در کنار آب جان داده است ،

 از بسکه شنا نمی داند .

زنی حلقه اش را

توی حلقش فرو می کند

تا حرفهایش را

روی کاندوم کنار تخت بالا نیاورد .

 

بیا نفس هایمان را حراج کنیم .

من لبخند معجزه می کنم

تو بوسه .

کسی شاید دست هایش را

رو کند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/28ساعت 20:27  توسط آناهیتا  |